تو محله قديم مون يه گل پسری داشتيم به نام فرهاد که اگه چند روز يه دعوا مرافعه حسابی راه نمی انداخت و زير چشمی رو کبود نمی کرد يا دندون يکی رو نمی انداخت ، شب ها خوابش نمی برد البته نه اينکه فکر کنين با اين حرفام میخوام ازشرخری فرهاد آقا تعريف و تمجيد کنم ، نه عمراً قصد اينکاررو ندارم ، نه هنر فرهاد يه چيز ديگه بود . وقتی يکی رو لت و پار می کرد و نوبت به تبرئه خودش می رسيد برای هر کسی متناسب با شخصيتش داستان رو تعريف می کرد :مثلا به مادر بزرگش که مسجدی و اهل نماز روزه بود می گفت : ننه جون می خواستم برم مسجد دو رکعت نماز بخونم يارو يقه مو گرفت گفت بيا بريم کتک کاري منم يه لعنت کردم به شيطون و به برادر بزرگش که خيلی ازش حساب می برد و هميشه سر درس و مشق گوشش دستش بود می گفت : دادش اقبال مثل بچه آدم داشتم می رفتم خونه دوستم که درسامون رو مرور کنيم يارو کتابامو گرفت پرت کرد تو کوچه گفت درس و مشق چه کشکيه منم همه چی رو می تونم تحمل کنم غير از کثيف شدن کتابهای درسيمو به مادرش می گفت : مادرمی خواستم برم نون بگيرم بيارم خونه يارو می خواست به زور منو ببره ولگردی منم گفتم من نمی خوام ول بگردم يارو هی نمی ذاشت بيام خونه !خلاصه فرهاد خوب می دونست به هر کی بايد چی بگه و جالب اين بود که هيچوقت برای دو نفر يه داستان تکراری نداشت ..  حالا هر وقت برای ادارات و ارگانهای مختلف نسخه هايی ازيک  فيلمنامه را متناسب با اهداف آنها باز نويسی می کنم ياد فرهاد می افتم يه مثال کوچيک براتون می زنم

فرض کنيم داستان ما درباره يه آدمه که دفترچه قسط بانکش رو کنار يه شير آتش نشانی تو پياده روگم کرده و داره رو زمين می گرده يه گروهبان پليس جلو می آد و می پرسه .. چی شده ؟ مرد قضيه رو ميگه و دفتر چه رو با کمک سرکار پيدا می کنه.

اگه فيلمنامه برای گرفتن کمک و همکاری از بانک باشه بايد اينطور نوشته بشه يه مردی به علت بی انضباطی در پرداخت وام و سهل انگاری دفترچه قسطش رو تو پياده رو گم می کنه با ناراحتی دنبال دفترچه قسط بانک می گرده با خودش می گه حالا چطور جواب رئيس مهربون بانک رو بدم .. يه پليسی مياد و به مرد کمک می کنه دفتر چه پيدا بشه .. مرد خوشحال ميشه و از داستان چنين نتيجه گرفته ميشه که بايد در پرداخت های بانکی مون منظم باشيم.

اگه فيلمنامه برای گرفتن کمک و مساعدت از نيروی انتظامی باشه يه شهروند که به پليس ها زياد اهميت نمی ده و هيچوقت اونارو جدی نمی گيره دفترچه قسطش رو گم می کنه يه پليس خوش تيپ و مهربون که يه لبخند هم رو لبشه به مرد بی نوا کمک می کنه تا دفترچه شو پيدا کنه و از اون وقت به بعد نظر مرد درباره پليس ها عوض ميشه

اگه فيلمنامه برای گرفتن کمک از شهرداری باشه يه مرد که ظاهرش شلخته است و شهروند زياد خوبی نيست دفترچه قسطش رو تو پياده رو گم می کنه يه پليس جلو می آد و میگه که پياده رو تميزه و هر چی توش باشه پيدا ميشه تازه  اگرم نبود حتما پيش کارگرهای شريف و زحمتکش شهرداری پيداش می کنيم .. تو اين شهر همه حق شهروندی رو رعايت می کنن غير از تو .. ايشالله که تو هم درست بشی!

خلاصه خيلی وقتها روش فرهاد تنها راهيه که ميشه خيلی از ادارات و ارگانها رو برای همکاری با يه اکيپ فيلمسازی راضی کرد ! موافق نيستين؟