قدرت تفكر و قلم و توانايي در تصويرگري اين انديشه نامي، او را از جمله‌ي طنز نويسان بزرگ، در عداد جاحظ و ولتر قرار داده است.

ميان همه‌ي ارباب فكر و قلم گذشته‌ي تمدن اسلامي، ابو حيان توحيدي، چهره‌اي است غريب كه همواره نوشته‌هايش را خوانده‌اند؛ اما از نامش فاصله گرفته‌اند. زندگاني ناكام و سرگردان و در عين حال بارور وي به تمامي در هنرش تجلي يافته و شخصيتش بر قلمش جاري شده است.

بوفون مي‌گويد: «سبك هر كس خود اوست.» اين نويسنده و انديشمند مشهور جهان اسلام- كه به سال 414 هـ .ق وفات يافته- از نويسندگاني است كه شخصيتش به تمام معني در آثارش منعكس شده و صفحه‌اي از آثار او نيست كه انگ و رنگ خود او را نداشته باشد.

او، در مدتي دراز از عمرش، ورّاق و رونويس كنند‌ه‌ي كتب بوده است. همين باعث شده كه گنجينه‌ي ذهنش سرشار از كلمات برگزيده و داستان‌هاي ظريف و اشعار لطيف باشد. سليقه‌ي علي ابو حيان چنان است كه او را از مسجع‌نگاري و بديع‌پردازي كه بين محافل ادبي آن زمان رايج بوده، در امان داشته و اگرچه عاجز از اين نوع هنرنمايي نبوده است، اما در نثرش توجه به جهات معنوي بر جهات ظاهري بيشتر مي‌چربد، مخصوصاً آنجا كه مي‌خواهد مطالب علمي و فلسفي را بيان كند.

ابو حيان شيفته‌ي جاحظ بوده و نفس گرم و طبع شوخ و قلم روان و اطلاعات گسترده‌ي جاحظ در آثار او احساس مي‌شود، الّا اينكه به نظر من بر روي هم رفته، نثر ابو حيان كتكامل‌تر و موجزتر است. در بيان ايجاز در طنز، در الامتاع و المؤانه آورده است: «به شاعري گفتند، چرا كوتاه هجو مي‌گويي، گفت: قلاده همين‌قدر كه گردن را محك بگيرد، بس است.»

«ابو حيان» تمام ويژگي‌هاي يك طنز نويس قدر اول را در خود جمع دارد. او منتقدي ژرف‌نگر و متفكري بدبين بوده و زندگي ناكامي داشته است. همين‌‌ها كافي است كه عنصر  انديشگي و احساسي طنز را داشته باشد. مضاف به اينكه مردي فاضل و كتاب‌خوانده و دنيا ديده بوده و از ديده‌ها و شنيده‌ها و خوانده‌هايش ذهني پربار داشته است. اگر اين همه را با قدرت قلم بي‌نظير او وتوانايي‌اش در تصويرگري و ايجاز بيان بيفزاييم، معلوم مي‌شود كه چگونه مي‌توان ابو حيان را در عداد «جاحظ» و «ولتر» از جمله طنز نويسان بزرگ گذاشت.

«ابو حيان» خود نوشته است: اشخاص غمگين بيشتر مي‌خندند يا مي‌خندانند. «برگسون» درباره‌ي خنده مقاله‌ي پر مايه‌اي دارد، از آن ‌جمله مي‌گويد: «از جمله انگيزه‌هاي خنده اين مي‌تواند باشد كه شما حركات يك نفر را بدون توجه به حرفهايش تماشا كنيد.» «ابو حيان» بي‌آنكه به اين سخن تصريح كرده باشد، در تصوير هجو آميزش از «صاحب بن عباد» وزير نامدار آل‌بويه اين روش را به كار گرفته است. روزي «ابو حيان» براي «صاحب بن عباد» چيزي رونويس مي‌‌كرده كه وزير پيدا مي‌شود، نويسنده برپا مي‌خيزد، وزير مي‌گويد: «بنشين كه ورّاقان كمتر از آنند كه زير پاي ما برخيزند» ابو حيان گويد: «خواستم چيزي بگويم، زعفراني شاعر گفت: خاموش كه اين مرد گول و نادان است.»

ابو حيان مي‌گويد: «از سبك‌سري و بي‌عقلي‌اش خشمم به شگفتي بدل شد و مرا خنده گرفت. بايد مي‌بوديد و مي‌ديديد كه چگونه ذهنش را كج مي‌كرد و بينيش مي‌لرزيد و گردنش را به يك سو گرفته بود و خم و راست مي‌شد. درست مانند ديوانه‌اي از بند رسته و از تيمارستان به در جسته» ملاحظه مي‌شود كه با كلمات كاريكاتوري پديد آورده است. جاي ديگر راجع به عكس‌العمل «صاحب بن عباد» در برابر تملّق مي‌نويسد: «چم و خم و پيچ و تاب و خودداري و شيفتگي و ناز و عشوه… از خود نشان مي دهد.»

«ابو حيان» روي مسأله‌ي خنده، تأمل ورزيده و انديشيده است، چنان كه مي‌نويسد: «خنده مسري است» و نيز مي‌نويسد: «از كارها و حرف‌هاي دلقكي كه نمي‌خندد، بيشتر خنده‌مان مي‌گيرد.» به عقيده‌ي وي: «خنده نوعي بازتاب شديد به شگفت آمدن است از وضعيتي غير منتظره.» او گذشته از تصوير حركات، گاهي نيز از كلمات و ترتيب دان لايعني آنها ايجاد خنده مي‌كند: «ديوانه‌اي به ديوانه‌اي نامه نوشت: اين نامه را مي‌نويسم در حالي كه دجله طغيان كرده، قايق‌هاي موصل اينجا هستند، بچه‌ها شلوغ‌تر شده‌اند و سنگ‌پراني بيشتر شده، بر حذر باش از آبگوشت كه بدترين غذاي دنياست و هر شب كه مي‌خوابي يكي دو تا سنگ بالاي سرت باشد… اين را نوشتم سيزده و چهل شب گذشته از عاشوراي سال گل گنده»

در زمان ابو حيان هم القاب زياد شده بود، گويد: «به خاطر نقص مسلمي كه دارند، مي‌خواهند با خطاهايي عالي، آن نقص را جبران كنند.»

از جمله‌ي آثار اين انديشمند نامي، مي‌توان به كتاب‌هاي: «مثالب الوزيرين» (يا خلاق الوزيرين) و «العبائر و الذخائر» اشاره كرد كه در اولي، ابو حيان با مهارت يك كاريكاتوريست و طنز نويس قدم اول، خصوصيات جمعي و روحي دو وزير عصر خويش را در قالب يك شاهكار ادبي، به تمسخر گرفته است. «العبائر و الذخائر» داراي بار انتقاد اجتماعي است و در پوشش لطيفه و حكايت، آسيب‌پذير نقاط نابساماني‌هاي روزگار را مورد حمله قرار داده است.

با چند لطيفه پر مغز از «ابو حيان» اين گفتار را به پايان مي‌بريم و خواننده را به كتاب «ابو حيان توحيدي» (انتشارات طرح نو) ارجاع مي‌دهيم:

«محمد بن سليمان» يكي از شايعه‌ پردازان حرفه‌اي را زنداني كرد. روزي دستور داد او را تازيانه بزنند. در آن ميان جلاد را خنده گرفت: «محمد بن سليمان» پرسيد: به چه مي‌خندي؟ گفت: اين دارد مي گويد: حتماً دستور عزل «محمد بن سليمان» رسيده كه دستور داده مرا شلاق بزنند. «محمد بن سليمان» گفت: ولش كنيد برود كه اگر مي‌خواست دست از هوچي‌گري بردارد، دست كم زير شلاق بيهوده‌گويي نمي‌كرد.

كسي نزد «فضل بن ربيع» از ديگري تعريف مي‌كرد. فضل گفت: مگر نه اينكه بدش را مي‌گفتي؟ گفت: قربان، آن پشت سرش بود.

به كسي گفتند: دلت مي‌خواهد پدرت بميرد؟ گفت: نه، دلم مي‌خواهد كشته شود كه خونبها هم بگيرم.

به مالك دينار گفتند: كاش زني مي‌گرفتي، جواب داد: همه طفيلي‌اند، الّا اينكه بعضي پنهان مي‌كنند.

مردي نزد ابن السيد قاضي رفت كه مادرم مي‌خواهد وصيت كند، شما بر بالينش حاضر شويد. قاضي پرسيد: آيا به سر حدّ بلوغ رسيده؟

از عباد در سال [سيصد و پنجاه] شنيدم كه مي‌گفت: عقل طبعاً هم بر صدق شهادت مي‌دهد و هم بر باطل، اين است كه عقلاً در امور دين و دنيا هماهنگي ندارند.

قصص گويي چنين وعظ مي‌كرد كه ابليس دوست دارد هر يك از شما پنجاه هزار درهم داشته باشيد و با آن گناه كنيد. يكي از پاي منبر دست به دعا برداشت كه خدايا آرزوي ابليس را در حق ما برآورده كن.

مستي به زور قاضي را بر دوش خود سوار كرد و به مسجد رساند. قاضي دستور داد زنداني‌اش كنند. مست گفت: اين بود دستمزد من؟

مردي از پسرش كه به مكتب مي‌رفت، پرسيد: به كدام سوره رسيده‌اي؟ پسر گفت: «لا اقسم بهذاالبلد و والد بلا ولد» مرد گفت: درست است، آنكه پسرش تو باشي، همان «والد بلا ولد» است!

خر مگسي اهميتي ندارد، اما همو خر را مي‌تيزاند!

به مرد عرب گفتند: اهل خانه را به كي سپردي؟ گفت: گرسنه‌اند و رها نمي‌شوند، لختند و جلوه‌گري نمي‌كنند.